تبليغاتX
میکده بی وفایی

این وبلاگ رو درست کردم برای کسی که خیلی دوستش دارم

پاکش کردم دوستان راستش رو بخوای دل خودم رو یه جوری گرفته بود این مطلب

                هیچ می دانی که رفتی من چه حالی داشتم
دور خود می گشتم و با خود جدالی داشتم
لحظه ها زل می زدم بر قاب عکس خاطرات
لحظه ها می رفت ومن عشق خیالی داشتم
لحظه ها رد می شد و ردمی شد از پیش من
پیش چشمم چشمه آب زلالی داشتم
پیش خود در خلوتم می سوختم اما چقدر
روی شادی پیش چشم این اهالی داشتم
آمدی، رفتی ولی زود از کنار خاطرم
لحظه ای دیگر اگر بودی سوالی داشتم
روی دوش عشق وقتی آمدی ای نازنین
کاش من هم مثل تو آن لحظه بالی داشتم

   

زندگي مثل يه پل قديميه! به اين فکر نکن که اگه تنها ازش بگذري ديرتر خراب ميشه به اين فکر کن که اگه افتادي يکي باشه که دستتو بگيره

نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 13:39 | لینک ثابت |

        

  • بعدازتو،من چگونه،
  • این آتش نهفته به جان را
  • خاموش کنم؟؟
  • این سینه سوزدردنهان را،
  • بعدازتومن چگونه فراموش کنم؟؟
  • من باامیدمهرتوپیوسته زیستم
  • بعدازتو،
  • این مباد،که بعدازتونیستم.
  • بعدازتوآفتاب سیاه است.
  • دیگرمرابه خلوت خاص توراه نیست
  • بعدازتو...
  • درآسمان زندگیم مهروماه نیست...

    

نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 14:30 | لینک ثابت |

       

مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو

كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم .
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم

 چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .

و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و

اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد.
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است

 و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.

و تو را اي ُدرج بينواي  مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت

كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است

روزت را همواره ارج مي نهيم

و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم .


The image
          

نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 12:4 | لینک ثابت |

                                       
خیال کردم یه عمر با من می مونه

گمون کردم واسم یه همزبونه

نگفته بود پی یه عشق دیگه است

تا تحقیر بشم و دل بسوزونه

نگفت به فکر فرصتی دوباره است

برای دل بریدن فکر چاره است

نگفت به فکر تحقیر نگامو

شکستن غروری پاره پاره است . . .

حالا به مرگ من راضی نمی شه . . .

می خواد جون بکنم واسش همیشه..  
 
 

بازم نیستی.امشب از اون شباست که دلم هوایی شده...اما آره میدونم از سرمم زیاده,دلم هیچی نمیخواد هیچی فقط تنگه اما به درک بزار بترکه...

 

از تو باید میگذشتم ولی افسوس نتونستم

تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم

تووجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم

 

کاش میشد به این حقیقت بیش از این ها میرسیدم

 

سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم

 

کاش از همون روز اول مثل امروز میشناختم

 

آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن

 

دل سپرن به سراب

 

 

معنی زندگی این بود

 

 

هیچ کس مترسک رو دوست نداره چون پرنده ها رو میترسونه

اما من دوسش دارم چون تنهایی رو درک میکنه و هیچ وقتی گناه نمیکنه و دروغ هم بلد نیست قابل توجه کسانی که پشت چهره مثل یه حیوان هستن.

نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 14:43 | لینک ثابت |

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت. 

                        

    

                               كمي در ايستگاه دنيا ايستاد.

 

                           ستاره اي رو به جهانيان كرد گفت:

  

                      مقصدما خداست.كيست كه با ما سفر كند؟

  

                      كيست كه مي خواهد به عشق ابدي برسد؟

 

            كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي جز براي گذشتن نيست ؟

 

       قرنها گذشت اما جز اندك كمي از آدمها سوار بر قطار ابدي نشدن

 

                          از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

             در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد.

 

                         قطار ميگذشت سبك مي شد

 

                          چون سبكي قانون خداست!‌‌‌

 

              قطار هميطور حركت ميكرد تا به بهشت رسيد.

 

                ستاره دوباره صدا زد اينجا بهشت است!

 

                        هركه مي خواهد پياده شود.

 

                         اما ايستگاه آخر نيست.

 

                      مسافران بهشتي پياده شدند.

 

                 اما قطار از ايستگاه بهشت هم گذشت.

 

                  آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد گفت:

 

          درود بر شما راز من همين بودآنكه مرا مي خواهد

 

                    در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد

 

               اما در ايستگاه آخر نه قطاري بود نه  مسافري مي خواستم تورا خورشيد بنامم:

 

       از روشنايي منتشرت ديدم كه خورشيد

 

       سكه صدقه اي است كه تو هر روز صبح

 

               از جيب شرقيت در مي آوري

 

               دور سر عالم مي چرخاني

 

             و در صندوق مغرب مي اندازي.

 

               مي خواستم تورا ابر بنامم:

 

   از شدت كرامتت ديدم كه ابر دستمالي است.

 

 كه تو با آن عرق هاي آسمانيت را از جبين مي ستري.

 

    و بر پيشاني زمين هاي تب دار مي گذاري .

 

             مي خواستم توراآسمان بخوانم:

 

 از وسعت آبي نگاهت ديدم كه آسمان سجاده كوچكي است.

 

      كه تو براي عبادت مدامت زير پا مي افكني .

 

           مي خواستم تورا اقيانوس صدا كنم:

 

 از بي كرانگي ات ديدم كه اقيانوس جرعه آبي است.

 

    كه تو به لبهاي عطشناك زمين بخشيده اي.

 

            مي خواستم تورا نسيم لقب دهم:

 

  از لطف ومهربانيت ديدم كه نسيم فقط بازدم توست.

 

كه در فضاي قدسي فرشتگان تنفس مي كني  به اينجا رسيدم كه :

 

زيبا ترين و زيبنده ترين نام همان است كه خدا براي تو برگزيده است

 

   اي زيبا اي           حسين

 

                   

 

              راستی نظر یادتون نره

نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 12:38 | لینک ثابت |

صد دفعه گفتم وقتي راه مي روي جلو پا تو نگاه کن باز افتادي تو قلب من

در جلسه ی امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه ی سفید !

یک دنیا حرف نا گفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی ....

درد دل من در این کاغذ جا نمی شود

در این سکوت بغض الود قطره ی کوچک هوس سر سره بازی می کند

و برگه ی سفیدم

عاشقانه قطره را به اغوش میکشد  !

عشق تو نوشتنی نیست بانو ...

در برگه ام کنار ان قطره یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است !

برگه ها بالا..................!

 

مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود
مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود

از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود

مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود

بايد اين بازنده‌ي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود

ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود

خيلي سخته بغض داشته باشي٬اما نخوايي كسي بفهمه!!

خيلي سخته عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني!!

خيلي سخته سالگرد اشنايي با عشقت رو بودن حضور خودش جشن بگيري!!

خيلي سخته روز تولودت همه بهت تبريك بگن٬جز اوني كه فكر مي كني بخاطرش زنده اي!!

خيلي سخته به خاطر يه نفر غرورتو بشكني٬بعد بفهمي دوستت نداره!!

خيلي سخته همه چيزتو به خاطر يه نفر از دست بدي!!

اما اون بگه نمي خوامت؟!!؟!!؟!!

نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 12:1 | لینک ثابت |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آن ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند ...

زن جوان : یواش برو من می ترسم .

مرد جوان : نه ، اینجوری بهتره .

زن جوان : خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم .

مرد جوان : خوب ، اول باید بگویی که دوستم داری .

زن جوان : دوستت دارم ، حالا می شه یواش تر برونی .

مرد جوان : مرا محکم بگیر .

زن جوان : خوب ، حالا می شه یواش تر یری .

مرد جوان : باشه به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری ، آخه نمی تونم راحت برونم . اذیتم می کنه .

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت .

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود

زیر باران

گریه کن دلت سبک شه .... !!!!

اگه دل مونده تو سینه  سرتو بزار رو شونم

تنها پیشکشم همینه  بزار این شونه ی نما تکیه گاه گریه باشه

بزار این خسته بیوفته  تا شاید دوباره پاشه

گریه کن دلت سبک شه ..... !!!!

من فدای گریه هاتم  تورو  تنها نمیزارم

تا همیشه پا به پاتم  تا همیشه پا به پاتم

زیر بارون نگاهت  واسه تبعیین ترانس

میری اما بر میگردی  این سفر چه عاشقانس

برو من اینچا میمونم  چشم براهتم همیشه

میدونم که بر میگردی  قصمون تموم نمیشه

گریه کن دلت سبک شه ... !!!!

                

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

بشنواين التماسرو

نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 9:11 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط نعیم خیری . فاطی جون محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.

JavaScript Codes
کمیابترین کدهای جاوا

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ