|
|
|||||
|
|||||
|
پاکش کردم دوستان راستش رو بخوای دل خودم رو یه جوری گرفته بود این مطلب
هیچ می دانی که رفتی من چه حالی داشتم
نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 13:39 | لینک ثابت |
![]()
نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 14:30 | لینک ثابت |
مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 12:4 | لینک ثابت |
خیال کردم یه عمر با من می مونه![]()
می خواد جون بکنم واسش همیشه.. بازم نیستی.امشب از اون شباست که دلم هوایی شده...اما آره میدونم از سرمم زیاده,دلم هیچی نمیخواد هیچی فقط تنگه اما به درک بزار بترکه...
از تو باید میگذشتم ولی افسوس نتونستم تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم تووجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم
کاش میشد به این حقیقت بیش از این ها میرسیدم
سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم
کاش از همون روز اول مثل امروز میشناختم
آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن
دل سپرن به سراب
معنی زندگی این بود
هیچ کس مترسک رو دوست نداره چون پرنده ها رو میترسونه اما من دوسش دارم چون تنهایی رو درک میکنه و هیچ وقتی گناه نمیکنه و دروغ هم بلد نیست قابل توجه کسانی که پشت چهره مثل یه حیوان هستن.
نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 14:43 | لینک ثابت |
كمي در ايستگاه دنيا ايستاد.
ستاره اي رو به جهانيان كرد گفت:
مقصدما خداست.كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه مي خواهد به عشق ابدي برسد؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي جز براي گذشتن نيست ؟
قرنها گذشت اما جز اندك كمي از آدمها سوار بر قطار ابدي نشدن
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد.
قطار ميگذشت سبك مي شد
چون سبكي قانون خداست!
قطار هميطور حركت ميكرد تا به بهشت رسيد.
ستاره دوباره صدا زد اينجا بهشت است!
هركه مي خواهد پياده شود.
اما ايستگاه آخر نيست.
مسافران بهشتي پياده شدند.
اما قطار از ايستگاه بهشت هم گذشت.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد گفت:
درود بر شما راز من همين بودآنكه مرا مي خواهد
در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد
اما در ايستگاه آخر نه قطاري بود نه مسافري مي خواستم تورا خورشيد بنامم:
از روشنايي منتشرت ديدم كه خورشيد
سكه صدقه اي است كه تو هر روز صبح
از جيب شرقيت در مي آوري
دور سر عالم مي چرخاني
و در صندوق مغرب مي اندازي.
مي خواستم تورا ابر بنامم:
از شدت كرامتت ديدم كه ابر دستمالي است.
كه تو با آن عرق هاي آسمانيت را از جبين مي ستري.
و بر پيشاني زمين هاي تب دار مي گذاري .
مي خواستم توراآسمان بخوانم:
از وسعت آبي نگاهت ديدم كه آسمان سجاده كوچكي است.
كه تو براي عبادت مدامت زير پا مي افكني .
مي خواستم تورا اقيانوس صدا كنم:
از بي كرانگي ات ديدم كه اقيانوس جرعه آبي است.
كه تو به لبهاي عطشناك زمين بخشيده اي.
مي خواستم تورا نسيم لقب دهم:
از لطف ومهربانيت ديدم كه نسيم فقط بازدم توست.
كه در فضاي قدسي فرشتگان تنفس مي كني به اينجا رسيدم كه :
زيبا ترين و زيبنده ترين نام همان است كه خدا براي تو برگزيده است
اي زيبا اي حسين
نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 12:38 | لینک ثابت |
صد دفعه گفتم وقتي راه مي روي جلو پا تو نگاه کن باز افتادي تو قلب من در جلسه ی امتحان عشق من مانده ام و یک برگه ی سفید ! یک دنیا حرف نا گفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی .... درد دل من در این کاغذ جا نمی شود در این سکوت بغض الود قطره ی کوچک هوس سر سره بازی می کند و برگه ی سفیدم عاشقانه قطره را به اغوش میکشد ! عشق تو نوشتنی نیست بانو ... در برگه ام کنار ان قطره یک قلب کوچک می کشم وقت تمام است ! برگه ها بالا..................! ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود
از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم – ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت خيلي سخته بغض داشته باشي٬اما نخوايي كسي بفهمه!! خيلي سخته عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني!! خيلي سخته سالگرد اشنايي با عشقت رو بودن حضور خودش جشن بگيري!! خيلي سخته روز تولودت همه بهت تبريك بگن٬جز اوني كه فكر مي كني بخاطرش زنده اي!! خيلي سخته به خاطر يه نفر غرورتو بشكني٬بعد بفهمي دوستت نداره!! خيلي سخته همه چيزتو به خاطر يه نفر از دست بدي!! اما اون بگه نمي خوامت؟!!؟!!؟!!
نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 12:1 | لینک ثابت |
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آن ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند ... زن جوان : یواش برو من می ترسم . مرد جوان : نه ، اینجوری بهتره . زن جوان : خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم . مرد جوان : خوب ، اول باید بگویی که دوستم داری . زن جوان : دوستت دارم ، حالا می شه یواش تر برونی . مرد جوان : مرا محکم بگیر . زن جوان : خوب ، حالا می شه یواش تر یری . مرد جوان : باشه به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری ، آخه نمی تونم راحت برونم . اذیتم می کنه . روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود . برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت . مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
گریه کن دلت سبک شه .... !!!! اگه دل مونده تو سینه تنها پیشکشم همینه بزار این خسته بیوفته گریه کن دلت سبک شه ..... !!!! من فدای گریه هاتم تا همیشه پا به پاتم زیر بارون نگاهت میری اما بر میگردی برو من اینچا میمونم میدونم که بر میگردی گریه کن دلت سبک شه ... !!!!
دفتر عشـــق كه بسته شـد
نوشته شده توسط نعیم خیری . فاطی جون در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 9:11 | لینک ثابت |
|
درباره وبلاگ
![]() فهرست اصلی
پیوندها
punisher--boy جزادهنده
تصاویر متحرک کلبه محبت باران بهاری رازهای نهفته دلم چشمه مهتاب خیلی خیلی قشنگه برو ببین :: قالب وبلاگ بلگفا :: امکانات
|
||||
|
کلیه ی حقوق
این وبلاگ توسط |
|||||