تبليغاتX
میکده بی وفایی

این وبلاگ رو درست کردم برای کسی که خیلی دوستش دارم

شايد یه نفر

 شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ،

شايد يه نفر به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ،

مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشک مي خوابه

ولي تو اون رو نمي بيني!ساده نبود گذشتن از تو برام..................

چه زود آرزوهامونو فراموش کردی

چه زود پشت کردی به من و اون همه احساسم

تو که منو نمی خواستی چرا این همه توی گوشم از عشق خوندی

یه بار گفتی: پرواز با یه بال نمیشه. دوتا بال احتیاج داره . بالتو بذار کنار بال من

می خوایم بریم به آسمونها .

یعنی همه اون کلامها برات اینقدر گفتنشون راحت بود که اینقدر راحت از کنارم گذشتی

چطور اینقدر راحت به من گفتی بیا برای همیشه از هم خداحافظی کنیم

برای همیشه؟؟؟؟؟؟

هیچ وقت تصورشو نداشتم که اینطوری راحت این جمله رو بهم بگی

اما گفتی

 

آهو خیلی خوشگل بود.یک روز یک پری سراغش اومد و بهش

گفت:آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟

آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پری آرزوی آهو

رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ

برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند. حاکم پرسید: علت طلاق؟

آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.

حاکم پرسید: دیگه چی؟ آهو گفت: شوخی سرش نمیشه,

تا براش عشوه میام جفتک می اندازه. حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: آبروم پیش همه رفته, همه میگن شوهرم حماله.

حاکم پرسید: دیگه چی؟ آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام

عین طویله است. حاکم پرسید: دیگه چی؟ آهو گفت: اعصابم

را خورد کرده, هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.

حاکم پرسید: دیگه چی؟ آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم

 صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه. حاکم پرسید:دیگه چی؟

آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی, تو مثل

مانکن ها می مونی. حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست

میگه؟ الاغ گفت: آره. حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟

الاغ گفت: واسه اینکه من خرم. حاکم فکری کرد و گفت: خب خره

دیگه چی کارش میشه کرد.

نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.

نتیجه گیری عاشقانه: مواظب باشید وقتی عاشق موجودی

 می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.

 

نوشته شده توسط نعیم خیری در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 14:30 | لینک ثابت |

       
دوستان منظورم از این نوشته به تمام عاشقها نیست بعضیهاشون که میدونن که خیلی بیمعرفت و کثافت هستن هست این دوتا سگ بیشتر از اونها معنیه عشق رو میفهمن بخدا نگاه کنید وقتی که شریک زندگیش با اینکه مرده ولی بازم سر جنازش اومده و داره سعی میکنه که کسی رو که دوست داره رو دباره به زندگی برگردونه ولی خیلی دیره ما ادمها هم تا وقتی که کسی رو دوستش داریم کنارمون هست نمیفهمیم ولی همین که از دستش دادیم پشیمون میشم .

 دیگه برنمی گردم ‚ اشکات رو هدر نکن


توی این لحظه ی آخر دل رو در به در نکن


من باید برم ولی ‚ تو باید اینجا بمونی


وقت دلتنگی بازم ترانه هام رو بخونی


قد یه چش به هم زدن ‚ قولای تو دووم نداشت


دست تو حتی یه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت


من مثه ایینه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم


اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت


من ساده فکر می کردم که همیشه با منی


فکر می کردم که میای سایه ها رو پس می زنی


اما تو به اینه و ترا پشت پا زدی


اون ور حادثه ها ‚ تازه سراغم اومدی


قد یه چش به هم زدن ‚ قولای تو دووم نداشت


دست تو حتی یه نهال ‚ تو گلدون دلم نکاشت


من مثه ایینه ت شدم ‚ تا تو رو تکرار بکنم


اما چشمای مات تو یه اینه رو به روم نذاشت

نمی دونستم عشق یعنی چی ؟؟؟!!! نمی دونستم عاشق یعنی کی ؟؟؟!!! همیشه ادعا داشتم که عاشقم اونم یک عاشقه حقیقی ...!!!؟؟؟ ولی می دونی هیچی نبودم .. چون می دونی عاشق کیه ؟؟؟!!! عاشق از عشقش ناراحت نمی شه تلافی نمی کنه هر چی که بخواد نمی گه گلگی نمی کنه ولی شکایت از نبودش می کنه که از نبودش چیاس که نکشیده و هیچی نگفته ...عاشق یعنی کسی که چه باشی و نباشی چه نو زندگیش باشی ونباشی همیشه یک دونه عشقش باشی همیشه ازت به عنوان عشقت یاد کنه همیشه احساس عشق با شکوهش باشی همیشه به همه بگه که تو عشقش بودی حالا چه باشی چه نباشی ..همیشه همه عظمت ها رو زیبایی ها رو با تو ببینه هیچ وقت نذاره بری هر وقتی هم رفتی هر وقتی برگشتی هنوزم واسش همونی بودی که هستی ولی واست عوض می شه  تا همونی بشه که می خوای باشه ....عاشق یعنی هر وقتی که خواستی کنارش باشی باهاش باشی نذاره بری ولی وقتی رفتی هر وقتی خواستی برگردی بازم همون عشقشی .... کی کنارم بود و ندیده بودمش ... عاشق واقعی به عشقم بود ....من نهایت بدی ها رو در عین سردی و غرور و بی تفوتی هام کردم ولی چه کرد ... هنوز عشقشم ... بعده ۶ سال که برگشتم پیشش ...


نوشته شده توسط نعیم خیری در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 12:4 | لینک ثابت |

در اين بازار نامردي


به دنبال چه مي‌گردي؟


نمي‌يابي نشان هرگز


تو از عشق و جوانمردي


برو بگذر از اين بازار


از اين مستي و طنازي


اگر چون کوه هم باشي


در اين دنيا تو مي‌بازي

 

خدا نشونه شو از كي بگيرم


دارم دق مي كنم بذار بميرم


آخه هنوز دلش از جنس سنگه


هنوز دلم واسه دلتنگي تنگه


چطور دلش اومد از پا بيافتم


بهش نازك تر از گل هم نگفتم


باور ندارم منو تنها ميذاره


دلم واسه ش يه ذره شد اما ديگه نيس


لعنت به تو اي دست سرد روزگار


حالا فقط من موندم و اين چشاي خيس


هر چي به من بگي واست همون ميشم


فقط يه بار ديگه بيا دستمو بگير


اي دل صبور و بي كس من


اون نمياد ديگه پيشت بهونه نگير


حالا من موندم و همين دو تا چش گريون


موندم توي اين كوچه ها آس و پاس و حيرون


حالا من موندم تو و شب بي ستاره


منم تو و خاطره ها عشقمون مي باره


خدا ازت مي خوام يادش نيافتم


چه حرفايي كه از عشقم شنفتم


خدا اگه نمي شنوه صدامو


بهش بگو دليل گريه هامو


اوني كه گفته بود عاشق ترينه


حتي خيانتش به دل مي شينه

 

 

 تا کی

   خدایا  در  شب  تارم                      بریشان  حال و بیمارم

  نمی گیرد   سراغم  کس                   نمی خواهد  مرا  یارم

   از این  نامهربانی ها                       من  شکوه ها  دارم

   چو  می داند  که  بیمارم                  کند  او  قسط  ازارم

  خداوندا  کنم  بیشت                       شکایت ها  از این  یاران

   که از این  بی وفایی ها                  ببارم  اشک  چون  باران

   خداوندا  دلم  تنگ  است                ولی  او  قلبش  از  سنگ  است

  دمی  بودن  کنار  من                     برایش  مایه ی  ننگ  است

  نمی دانم  خطایم  چیست؟             گناه  عاشقی  با  کیست؟

  فقط  درد  من  از  این  است              که  کس  غم خوار  و یارم  نیست

  کنون  بار  سفر  بستم                     ولی  مقصد  نمی دانم

  خداوندا  در  این  ظلمت                      به  لب  امد  دگر  جانم

  نمی دانم  که  بعد  از  من                  چه  کس  بر  قبر  من  اید

  همی  یار  جفا  کرده                          نمی دانم  ولی  شاید

 

نوشته شده توسط نعیم خیری در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 14:43 | لینک ثابت |

                     

اگه کسی تو رو اذیت کرد تو اونو اذیت نکن . اگه کسی به تو خیانت کرد تو به اون خیانت نکن . اما اگه با عشق و احساست بازی کرد طوری زیر پات لهش کن که تا قیامت فراموش نکنه.

                                                  

 سلام سلامی که پر از ناامیدی هست به خودت که میفهمی کی رو میگم خودت اره بابا همونی که الان داری این نوشته رو میخونی و شاید تو دلت به من بخندی تو میری و منو تنها میزاری حتی نخواستی بهم یک بار فکر کنی برو ولی یه روزی میفهمی که اشتباه کردی اگه فهمیدی بیا پیشم بازم میبینی که من منتظرت هستم و فراموشت نکردم خیلی دوست داشتم که اینو زودتر میفهمیدی ولی خودت نخواستی اشکالی نداره منم خودم و تو رو میسپارم دست سرنوشت اونی که اسمتو تو دل من نوشت از این به بعد سعی میکنم که اغازی نو داشته باشم و دیگه به تو فکر نکنم و تو رو به باد فراموشی بسپارتمت با اینکه خیلی برام سخته ولی خوب سعی میکنم که از این به بعد دلم رو از سنگ کنم و و و و در اخر از خدا برات میخوام که تو زندگی همیشه یاورت باشه کمکت کنه ولی یادت باشه که دلم رو شکستی و رفتی خیلی بیمرفتی خیلی اگه از این به بعد خونسرد میشه نگام به دل نگیری باشه دلت یه روزی ازم خسته میشه اینو میدونم که الان دلت از دست من خسته شده ولی چیکارش میشه کرد این دله منه که مثل اتیش داره میسوزه و میسازه چاره ای هم نداره طفلک عاشق شده بود ولی شب که شد قبل اینکه بخوام بخوابم با دلم درد دل کنم بهش بگم که دیگه باید از سنگ بشه چون تو این زمونه همه ادمهاش همینجوریه بیمعرفت نامرد از پشت خنجر میزنن عشق پاک نمونده تو دنیا شاید باشه ولی خیلی کم گیر میاد عشق من پاک بود بازم به خودت گفتم و بازم میگم تخسیر تو نیست همش تخسیر دل خودمه که دل داده به تو ولی ولی ولی افسوس که حرفهای دارم تو دلم که نمیتونم بهت بگم و بنویسم پس میزارمش تو دلم نگهش میدارم اگه بازم یه روزی بهم رسیدم همش رو خالی میکنم و بهت میگم که با دل من چیکار کردی خب دیگه خداحافظ پس برای همیشه من از الان که این نوشته رو برات مینویسم برای تو مردم و تو برای من مردی دیگه از دلم میندازمت بیرون خداحافظ ز

باید فراموشت کنم

این مطلب رو دیروز از مجله موفقیت خوندم :

مجنون را به محکمه بردند . گفتند : توبه کن

گفت : خدایا عاشقم ٬ عاشق ترم کن !

پرواز شهامت می خواهد

بال و پر بهانه است

 

نوشته شده توسط نعیم خیری در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 12:38 | لینک ثابت |

فكر ميكردم تنها دوست داشتن تو كافيه ...

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي

 بدان که

در اوج ناامیدی هنوز بارقه ای از امید هست

که می توان با آن از نو شروع کرد.

نوشته شده توسط نعیم خیری در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 12:1 | لینک ثابت |

سلام

حوصله ام سر رفته...دیگه حوصله ندارم ببینم سایه غم از سرم کم نمی شه...نمی دونم چرا؟!ولی هروقت میام بگم...آخه همش که گفتن نیست...یادم میاد من همیشه لب اون پنجره سرم رو دریچه می زدم و تو رو صدا می زدم...صدام می پیچید و من تعجب می کردم!!!آخه تو از کنارم رد می شدی ولی منو نمی دیدی...شاید می دیدی ولی...می خوام برم...باید برم...یه جای خوب سراغ دارم ولی نمی دونم منو راه می دن یا نه؟!!ولی من می رم ... آخه بلاخره یه گوشه از این دیار جای من نیست!!؟ساکم آمادست فقط منتظرم قطارم بیاد...راننده قطار آدمه خوبیه بر خلاف اسمش که همه ازش می ترسن؟!! شغلشم بد نیست فقط آدما رو که به جهنم نمی بره؟؟؟خیلی ها رو می بره بهشت!!! آخه اون بدبخت که گناهی نداره...صدای سوت قطارشو حس می کنم...کم کم داره نزدیک می شه...باید برم...آخه اینجا که دیگه جای موندن نیست؟؟؟بمونم که چی؟وقتی تو.... نه... نمیتونم...یعنی بی تو نمیتونم...فکر نکنم فرصتی باشه...این ساعتم که اینگار از من بیشتر عجله داره...مدام دور خودش می گرده و منتظر که من کی برم...می رم...دلم می خواد بگم خداحافظ ولی نیستی که بگم...یعنی نمی شنوی... ولی به هر حال خداحافظ

چه کسي ميتواند به قلبش بياموزد که هرگز نشکند؟!



اما من به قلبم آموختم



اگر روزي شکست با لبه هاي تيزش دستان کسي که آن را شکست نبرد!



من به قلبم آموختم



که اگر دستان کسي او را برزمين زد تا بشکند بي صدا بشکند



شايد در آن حوالي عاشقي بر شانه هاي يارش در خواب باشد



مبادا آرامش و احساس پاکش از صداي شکستن قلبم ترک بردارد!!!!!



من به قلبم آموختم



روزي اگر شکست



با خرده هايش بر آسمان سينه ام بنويسد



عشق حقيقي فقط و فقط  ...........   افسوس  کسی نیست که این جای خالی را پر کند

نوشته شده توسط نعیم خیری در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 9:10 | لینک ثابت |


 

تو که دوست نداری کسی اذیتت کنه چرا اذیت میکنی

تو که دوست نداری کسی بهت بخنده چرا به دیگران میخندی

تو که دوست نداری کسی بهت دروغ بگه چرا خودت دروغ میگی

تو که دوست نداری کسی حالتو بگیره چرا حال دیگران رو میگیری

تو که دوست نداری کسی با غرور بهت رفتار کنه چرا خودت مغروری

تو که دوست نداری اسیر نگاه کسی بشی چرا دیگران رو اسیر نگات میکنی

تو که دوست نداری کسی تو رو بازیچه خودش قرار بده چرا دیگران رو بازیچه خودت قرار میدی

تو که دوست نداری کسی دلت رو بدست بیاره بعد رهاش کنه چرا دل منو بدست آوردی........

بعد رهاش کردی؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط نعیم خیری در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 15:43 | لینک ثابت |

 

گاه به خودم میگویم باید
آرام بود و در امتداد قطعه موسیقی سوزناک جریان داشت
تا رسید به اوج و رسید به پایان و سکوت...
این را یاد گرفته ام که خدایم را گم کرده ام.
اما حالا وقتی که تو رفته ای شاید دیگر اهمیتی نداشته باشد
زیرا دیگر تنها نیستم
زیرا:
خدایم را یافته ام
خدایی که بود و من نخواستم لمسش کنم...
این روزها خسته ام
روانی شده ام
تیک عصبی گرفته ام اگر میشد بمیرم خیلی خوب بود
برای من همه چیز شده تکرار
زندگی و هر چیز دیگری که حالم را بهم میزند
گفتن اینکه من بریده ام شده تکرار

تقدیر را  خیلی دوست دارم  چون منو با تو آشنا کرد،تقدیر رو دوست ندارم چون تو رو از من جدا کرد.

 

پارک رو دوست دارم چون لحظه های قشنگی رو اونجا داشتیم،پارک رو دوست ندارم چون دیگه بدون تو اونجا برام مفهومی نداره.

 

دستمال جیبی رو دوست دارم چون اولین بار خریدم تا چشمات رو تمییز کنی، دستمال جیبی رو دوست ندارم چون آخرین بار باهاش اشکامو پاک کردم.

 

سفر رو دوست دارم، چون یکی از آرزوهامون سفر بود، سفر رو دوست ندارم چون اون باعث شد تصادف کنی.

 

دکترا رو دوست دارم چون جون مردم رو نجات می دن، دکترا رو دوست ندارم چون نتونستن نجاتت بدن.

 

مرگ رو دوست دارم جون با اون به تو می رسم، مرگ رو دوست ندارم چون تو رو ازم گرفت.

 

عشق رو دوست دارم چون عاشقت بودم، عشق رو دوست ندارم چون نمی تونم دیگه عاشق بشم.

!خدایا

خونه ی ما بوی بهشت میده.

آخه مامانم صبح تا شب تو خونه راه میره.

خدایا!

من رو هیچ وقت از بهشتم دور نکن.

 

نوشته شده توسط نعیم خیری در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 15:13 | لینک ثابت |

نام بي نشون تو در برگي از دفتر زندگي ام نقش بسته است هنگامي که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگي ام سوخت! از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي!

 

از شمع سه چیز آموختم

۱-ایستاده بمیرم

                        ۲-بی صدا بمیرم

                                             ۳-پای دوست بمیرم

نوشته شده توسط نعیم خیری در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 9:11 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
پیوندها
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط نعیم خیری محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.

JavaScript Codes
کمیابترین کدهای جاوا